|
تجلی
|
گاهی صدای موزیک رو خیلی بلند می کنم. تاجایی که به هنگام شروع موزیک ناخودآگاه چشمام به هم می خوره و صورتم جمع میشه، خندم میگیره از همه کسایی که خوابن تو این شلوغی..گاهی فکر می کنم اگه ناگهانی سوکت هدفون از جاش در بره چی میشه..همه وحشتزده از جاشون می پرن یا شاید سکته کنن! اگه ماجراهای تو مغزم بر ملا بشه چی میشه، اگه بدونن که می خوام کیا نباشن، کیا بمیرن، کیا آزاد باشن...اگه بدونن که می خوام هر موجود بی شرف و بی وجدانیو با دستای خودم خفه کنم. می خوام بدبختیو تموم کنم. می خوام آزاد باشم و همه باشن. می خوام دور از استرس و محدودیت واقعاً زندگی کنم و هر کی بخواد به هر دلیل و قانونی این حق رو بگیره از سر رام بر دارم... خلاصه اینکه خیلی شلوغه.
نمی دونم این چه حکایتیه که باید کنار اومد. یعنی مشکلم با هدف این ماجراست! موقعی دارم این مطلب رو می نویسم که شبیه زردآلوی رسیده ای شدم که یه مشت محکم خورده روش. داشت گریم می گرفت و آب از چشم و دماغم سرازیر شده بود که مغزم فرمان stop داد. یادم افتاد که اگر مادرم بیاد و من رو با این قیافه ببینه خیلی ناراحت میشه. به محض فرمان دماغم رو گرفتم و سریع رفتم جلو آینه، یه زردآلو له شده اومد تو ذهنم یا دیدن قیافم. امروز از اون روزا بود. از اون روزایی که ضربه آخر رو می خوری. از زمین و زمون میباره و ناگهان اتفاق دیگه ای که دیگه گلستان! تجربش رو قبلن هم داشتم، مثل سنگ می شم. پیش اومده که خندم میگیره از این همه بدبختی. جدی می گم! مثل یه شوخی خندم میگیره از ماجراها. می دونی که دیگه کسی نیست واسه خوردن غصه های تو. یعنی هستن کم و بیش اما خیلی زشته که بخوای با این همه غصه های خودشون، تو هم به اونها اضافه کنی. باید محکم باشی. باید شادیتو ببینن تا شاد بشن. اینطوری یعنی بزرگ شدی. ok تا اینجاش قبول. من تازه فهمیدم اصلاً ریشه این همه مشکل کجاست. فکر کنم یه قانون باشه و اون اینکه آدم خر، خره. ببخشید اما واقعاً واژه ای بهتر پیدا نمی کنم. یعنی می خوام اینطوری بگم که اگه خورشید را در دست راست من و ستاره ها را در دست چپ من بگذارید، متاسفم برای آدم خر هیچ کاری نمی تونم بکنم. این خر ها می گردند و می گردند و مدام به خودشون و اطرافیانشون صدمه می زنند. بعضاً خیلی هم پر مدعا هستند. اما دریغا، رادیو تلویزییون ماهواره مجله هیچ چیز بهشون شعور نمیده و خودشون و اطرافیان رو با خود به ته منجلاب می کشونند. بدا به حال پدر مادر هایی که بچه خر داشته باشند. بدا به حال بچه هایی که پدر مادر خر داشته باشند و بدا به حال همسرانی که همسر خر داشته باشند. به نظرم هیچ خری آدم نمیشه و باید به خریت خری خندید که برای آدم شدن خر ها دعا می کنه... اصلاً چرا باید در کنار این خرها زجر کشید؟ نمی دونم...شاید باید بی خیال بشی و فقط تو دلت به خریتشون بخندی. بی خیال بودنش که میشه عین پستی، خندیدن هم نداره وقتی آزارشون به تو می رسه، وقتی دلت خونه چطور می خوای بخندی؟ پس بیا باشون بجنگیم! هر روز جنگ و داد و فغان... آنچنان لگدی بزنن این خرها که ناکار بشی :) میشه باهاشون صحبت کرد... ای آقا....اگه جواب می داد که این همه صغرا کبری نمی چیدیم... گریت گرفته؟ حق گریه هم نداری! نمی دونم چی بگم. باید ساخت یا نساخت؟ باید رها کرد یا نکرد؟ از طرفی آرامش و از طرفی مسئولیت...شاید باید تو این وضعیت معلق بود، با تمام سختیش...
داشت برف میومد. ذهنم هم شاد بود و هم ناراحت، هم منطقی بود و هم احساساتی، نمی تونم بگم به چند تا چیز فکر می کرد، به اتفاق ها! ... هم شاد هم ناراحت هم بی تفاوت و هم حساس. گاهی اونقدر ذهنم درگیر میشه که نمی تونم بخوابم، تا صبح به راحتی بیدارم و از مشغولیت ذهنم متحیر می شم! پروسسی که هیچ وقت تمام بشو نیست. مثل یه رشتس زندگی! همه چیز به هم تنیده شده. شاید به نظرت خیلی جمله کلیشه ای باشه اما من این کلیشه رو تازه دارم درک می کنم. مثل جریان سهراب، 1000 بار شنیده بودم که کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ و خلاصه اینکه باید شناور باشیم و من تو یک زمان خاص جریانش رو فهمیدم. این شادی برف هم همین طور بود. صبح هیجان داشتم. واسه برف و مسیر برفی و برف بازی. داشتم از مسیر همیشگی می رفتم که یاد یک آشنا افتادم، یک پسری که در حاشیه خیابون حافظ توی باغچه می خوابه. من هر روز می دیدمش. روز هایی که دیر می رفتم فقط کارتن زیرش رو می دیدم. پارچه ای که روی خودش می کشید رو می انداخت روی درخت. پارچه رو درختش رو دیدم، زیر برف بود... یاد احساسات همیشگیم افتادم. همیشه غم ها روم اثر می ذارن و شادی ها هیچ وقت کامل و تمام نیستند. انگار کسی تق تق می زنه رو در ذهنم و میگه یادت باشه کنار این شادیت روی دیگه ای از زندگی هم هست! این تصویر با جریانات شرکت از ذهنم رفت. کار و رفت و آمد و کلی حواشی. تو راه برگشت به خونه خیلی مراقب بودم، مراقب اینکه لیز نخورم و از ذهنم نپرس که از انتگرال و دوستی و برف و ایمیل و شوخی و جدی و برداشت و کار و دیتا شیت بد جوری انباشته بود. فقط به خیابون و جلو پام خیره بودم که چیزی نظرم رو جلب کرد. یه موجود خمیده. یک کسی که روی کیوسک تلفن افتاده بود. جلوتر رفتم و از نیمرخ نگاهش کردم. دستای کثیف و سیاه. یه معتاد ته خط. یه بدبخت واقعی. از سرما می لرزید. نمی دونم چرا اینقدر ناراحتم می کنن. از بدبختیشون بدم میاد. از اینکه باید بی تفاوت از کنارشون بگذرم از خودم هم بدم میاد. از اینکه این چیز ها هست بدم میاد. انگار رشته های نا مرئی هستند و من رو به این آدم ها ارتباط می دن. احساس دوری نمی کنم ازشون. دنبال مقصر هم نیستم. می دونم که خودشون خواستن و به قول یکی از دوستان جمله زشت از ماست که بر ماست اینجا هم صادقه. اما به هر حال ...یکی باید باشه که اینها رو ببخشه. بهشون توجه کنه و بگه که هنوز هستید، هنوز آدمید! دوباره یکی تق تق زد تو ذهنم...اینها هستند و واقعیند. همیشه یه پای قضیه می لنگه.
برف... شادی...هیجان...ترس...قضاوت...اشتباه... یکی باید باشه که بزرگوار باشه
چندیست که با علامت هایی زنده ام. علامت ایی که مثل معجزه اند. کوچکند اما راهنما. سر سوزنی هستند برای هشدار. سوای کار و خانه کفش و لباس، چیزهایی که اساسی خسته ام می کنند و دور. علامت ها کور سوی احساس زنده بودن رو روشن نگه میدارند.
چند وقتی که ننوشتم در حال تجربه ی سختی بودم. تجربه ای که شاید هر کسی باید دیر یا زود داشته باشد. تجربه ای که بدنت را سخت می کند. خونت رو خشک می کند. روحت رو سنگ می کند. ترست رو می میراند. تشنه در چنگ گرفتن هدفی، سخت می شی. به اضطرار می رسی. مثل جنگاورایی که در جنگ های تن به تن در صف آرایی در صف اول می ایستادن. همیشه فکر می کردم اگه من بودم حد اقل صف دوم می ایستادم. آخه تمام تیر های تیراندازهای دشمن به صف اول می خورد و من از صف اول می ترسیدم.
باز هم چشم انتظار یک معجزه ام. یک معجزه چون معجزه تنها چیزی هست که هزینه نداره. نمیگم دستاورد چون ممکنه هزبنه ای آنچنان سنگین داشته باشه که امید زندگی رو ازم بگیره. توی این راه توکل به خدا.
چه معجزه چه دستاورد، من از این زمان به بعد می دونم کسانی که در صف اول می ایستادند به چی فکر می کردند و چه احساسی داشتند. امام حسین هم شاید...

ذهنم مشغول شده. امروز از صبح به نقش انسانها و نحوه ارزیابی آنان فکر می کنم. راز دنیا پیچیده است. به افراد فکر می کنم. می خواهم دسته بندیشان کنم.
خوب، به نظرم انسانهای معمولی زیادند. معمولی ها مثل من و تو و خیلی های دیگه. قدرت تصمیم گیری، تفکر بین خوب و بد، انتخاب و ...
اما همه اینطور نیستند. سرنوشت همه اینگونه رقم نخورده. عده ای به دلایل خاص پا به این دنیا گذاشته اند. عده ای وجود دارند که مثل فیلم های هندی هستند، یا بد بد و یا خیلی خوب، نقشی ایفا می کنند و اثری می گذارند و هیچ انتخابی در کار نیست.
درباره پسرکی شنیدم که در 6 سالگی مبتلا به سرطان خون شد و سپس به علت اشتباه پزشک در کشیدن بیش از اندازه آب نخاع فلج شد به گونه ای که حتی زبانش هم از کار افتاد و در نهایت در 13 سالگی هم فوت کرد. هیچ از زندگی ندانست و تمام این مدت را در خانه، در حال کما و یا با درد بیماری گذراند. اثر و نقشش را برای پدر و مادر و برادر کوچکترش ایفا کرد و رفت و در این راه انتخابی نداشت. آیا ارزیابی او همانند من خواهد بود؟
پسر دیگری را هم می شناسم که تجلی تصویر بدی در این دنیاست. با مادرش صحبت می کردم و در عین تعجب دیدم که مادرش آرزوی مرگ او را داشت. برایم تعریف می کرد که از همان لحظه ای که به دنیا آمد و در تمام سنین رشد، نوجوانی، جوانی جز بدی کاری نکرده بود. مادرش معتقد بود اگر یک راه خوب و یک راه بد در جلوی پایش بگذارند، بدون تعلل و بدون تردید راه بد را انتخاب می کرد و همیشه موجب آزار پدر مادر و برادران و حتی همسایه ها و فامیل بود و انگاری وظیفه اش این بود.
چند وقت پیش کتاب نارتسیس و گلدموند اثر هرمان هسه به دستم رسید و درباره این موضوع مطلبی دیدم. انگار که هرمان هسه هم همچین دیدی داشته است.
" چهره پدرانه زندگی که از اندیشه و اراده شکل داشت قلمرو او نبود. اینها به حریم نارتسیس تعلق داشت. گلدموند نه با کلمه و خودآگاهی بلکه با دانندگی ژرف خون خود می دانست که راهش به سوی لذت و مرگ است."

1942 بود.
ویکتور فرانکل پا به کشتارگاهی سازمان یافته گذاشته بود. قرار بر کشتار شش میلیون یهودی همکیش او گذاشته شده بود. او از معدود انگشت شمارانی بود که زنده ماند. اما جسم و روحش رنج هایی را از سر گذراند که زبان از بیانش قاصر است. بوته آزمایشی که سرانجام همه اعتقادات او را با شقاوت هر چه تمام تر آزمود. پدر و مادر و برادر و همسرش، همه اعضای خانواده اش مگر یک خواهر در کوره های آدم سوزی سوزادنده شدند.
اما او زنده ماند و بیش از زنده ماندن، تاب آوردن این آزمون عذاب آور فرانکل را به این اعتقاد رساند که آدمی می تواند در رویارویی با رنجهای عظیم و حتی در آستانه مرگ، معنا و منظوری در زندگی بیابد.
گوردون آلپورت در پیش درآمد کتاب انسان در جستجوی معنای فرانکل می نویسد:
"چگونه او که همه چیز را از دست داده، همه ارزش ها را رو به زوال دیده، رنجور از گرسنگی و سرما و شقاوت و وحشیگری، و هر دم در انتظار مرگ، زندگی را شایسته نگهداری دانسته است؟ روانپزشکی که خود این دردها را کشیده باشد حرفش شنیدن دارد."
فرانکل معتقد بود پاسخ مثبت به زندگی به رغم هر چه با آن رو به رو شویم خواه رنج و خواه مرگ، یک فرمان است. او پی برد که انسانها می توانند هر چیز ارزشمندی را از دست بدهند، مگر بنیادی ترین آزادی بشر را، آزادی انتخاب، شیوه برخورد یا شیوه واکنش نسبت به سرنوشت و آزادی برگزیدن راه خویش را.
(برگرفته از کتاب روانشناسی کمال نوشته دکتر دوآن شولتس و ترجمه گیتی خوشدل)
یه ارتباطی پیدا کردم بین تصویر روی دسک تاپم با روزهای زندگیم. آتشفشان می ذارم و همه چیز به هم می ریزه. گندم زار می ذارم و کتاب هدیه می گیرم و رودخانه و دشت می ذارم و هر جمعه می رم کوه و دشت. حالا که جواب می ده می خوام یه تصویر بذارم از عشق. از یه حس متعالی و جذاب.
یه لبخندی رو لبام نشست وقتی از عشق می خوام بنویسم. یاد روزهای عجیب و غریب گذشته می افتم. انواع و اقسام احساسات بد و خوب. روز های بارونی و آفتابی. لحظات سخت و لحظات کوتاه تر شیرین. تا اونجا که من یادمه هر احساس رمانتیکی با کله سقوط می کنه و با مخ به ته چاه فرود میاد! یاد خوابی افتادم که چند سال پیش دیدم. خواب دیدم آنچنان با مخ به زمین خورده بودم که جمجه ام مثل چینی شکسته و چند تکه شده بود و من کف خیابون تکه ها رو جمع می کردم و تو دستم می گرفتم. تکه های جمجمه خودم! خلاصه عشق و عاشقی به ما نیومده! ختم کلوم!
تو همون دوران بود که دوستان و همکلاسی ها گوی سبقت رو در ازدواج کردن و عشق و عاشقی از هم می ربودند و صحن دانشگاه شده بود صحن مبارزه دلیرانه جنگاوران و دلاوران راه عشق، که به خودم اومدم. هم می دونستم و هم نمی دونستم. وقتی آخرین دوست صمیمی دانشگاهم ازدواج کرد به این فکر افتادم که من چی؟ نمی دونم چرا هیچ کسی چنگی به دلم نمی زد، اونهایی که تا حدی جذاب بودن یا نامزد داشتن یا اصلاً ازدواج کرده بودن :) موقعی که به این چیزا فکر می کردم یادم نبود که منم یه عاشقم. یادم نبود که منم یه جوری برنامه ریزی می کنم که با مادرم بیرون برم. زمان از شرکت بیرون زدنم رو طوری تنظیم می کنم که با مادرم یکزمان به خونه برسم. وقتی موبایلم زنگ می خوره و اسمش رو میبینم خوشحال می شم. تا اون نیاد شام نمی خورم و تا با هم نخوابیم خوابم نمی بره. تا حکم تایید به خریدهایی که کردم نده خیالم راحت نمی شه. حرفهای تو دلم رو با خیال راحت بهش می گم و خیلی باهاش راحتم. اصلا ناراحت نمی شم وقتی منو می بینه که سرما خوردم و سرفه می کنم و سر دماغم قرمز شده و زشت شدم، خجالت نمی کشم. از جزئیات افکار و احساساتم راجع به همه دوستام و همکارام بش می گم و اصلاً احساس بدی نمی کنم از گفتن تمام حرفام. یه احساس خوبیه این دوست داشتن. منم یه دندم. می خوام تا آخر این احساس برم. تا آخر و آخرش. تا ته خط! باید یه عکس از مادرم بذازم بک گراند هم لپ تاپم و هم زندگیم. اون وقت عشق موج می زنه.
یه چیزی رو دماغت نشسته! چشمات رو باز می کنی و می بینی یه پروانه سفید که رو مژه هات پرپر می زنه. فکر کنم کلاً هدفش اینکه سر به سرت بذاره.
قله رو تماشا می کنی. بدنش پر از کنده کاریه. مثل یه اثر هنری. خیلی آروم و محکم و جذاب. انگار نگات می کنه. کلی پر و خالی می شی. یه چیزی هست اونجا، نمی دونم بگم روح، انرژی، آگاهی ... سبک و راحت . پر میشی و لبریز میشی و سر میری و بالا میری. از این بالا همه چیز راحته. نمی دونم خواب بودی یا تو رویاهات پرسه می زدی که یهو از جات می پری! صد تا گوسفند و بز و بزغاله رنگ و وارنگ دورت دارن می چرن. با این زنگوله هاشون چه سر و صدایی راه انداختن. بعضی هاشون حسابی مشغول علف خوردنن و بعضی زل زدن به تو. آدم عجیب غریب ندیده بودن تا حالا. چوپان هم تلاش می کنه جمع و جورشون کنه. حالا بوی گوسفند و پونه قاطی شده. تو چشت به هم زدنی چوپان و گوسفند ها می رن و دشت دوباره خلوت می شه. تو می مونی و زمین و آسمون.
دیروز یه جای سبز بودم. تمام تصوراتت اونجا واقعی بود.
من اصلاً دوست نداشتم این شنبه برم سر کار، خیلی سخت بود...در اوج حرف های روزمره شان، خبر ندارند که زیر نظر دارمشان! خبر ندارند که من از اعماق چشمانشان درونشان را می خوانم و نمی دونن که چقدر از دروغ هاشون دلم به هم می خورد. من می بینم، می فهمم و درکشان می کنم و حالم به هم می خورد و خسته می شوم و فراموش می کنم و روزگار کارمندی رو این طور می گذرونم. مدتی بود که عادت کرده بودم به هوای خفه شرکتمون. خسته می شم از نگاه ها، افکارشون و خیلی چیزای دیگه. می دانم که درد دارند و آنها هم که ندارند دلیلی برای غصه پیدا کردن! حتی آنها که خیلی آرومند، هیچ کس از چشمان تیز تحلیلگرم در امان نیست. به بهانه کلاس زبان و ورزش مدام مرخصی می گیرم و می زنم بیرون تا نفسی بکشم. به خودم می گم چرا اینجام و چرا این همه خستگی رو می فهمم؟ چون من هم یکی از همین خسته هام. دیروز روز خوبی بود! دوست قدیمیم رو دیدم. از مشهد اومده بود. بوی تازگی می داد و روحش خیلی صاف بود. اینقدر صاف بود که به چند سال پیش برگشتم. به دورانی که در دانشگاه شب و روز با هم بودیم. خیلی تازه بودیم. خیلی شاد بودیم. یکی بودیم. چقدر آدمهایی مثل لاله کم هست! کسی که تا این حد دوست داشتنی باشد، از حرف و حدیث ها دور باشد. حال خوبی داشتم در کنارش. ازدواج کرده بود و طبق روال زندگی های امروزمان به کانادا می رفت. دیروز تو شادی هامون غرق شدیم. برام تعریف کرد که :)
روز معلم برای دکتر هدتنی، استاد مدار و مدیر گروه برق یک دیوان حافظ هدیه گرفته بودند و به دفترش رفتند. بیم این رو داشتند که یه وقت هدیه رو قبول نکنه. گفتند که استاد لطفاً قبول کنید و شما برای ما یه معلم واقعی هستید. آقای هدتنی هم سر باز زده بود و گفته بود که اینکه به شما درس می دم و معلم شما هستم وظیفه منه! دوست ناب من هم گفته بود که استاد، می دونم که شما وظیفتونه اما لطفاً قبول کنید :) و اینجا بود که ضربه های سقلمه صدیقه برای ساکت شدنش بش وارد شده بود و صد البته که هدتنی همه چیز رو دیده بود :)
من و دوستم خیلی شبیه هم هستیم و منم نا خواسته هزار تا از این سوتی ها دارم:) خیلی شاد شدم از دیدنش. فرصتی شد برای نفس کشیدن و دور شدن از روزمرگی های کشنده شرکت. ای کاش می تونستم چشمهای لاله رو اینجا نقاشی کنم، اون وقت اوج خوبی و پاکی و صافی رو می دیدی و می فهمیدی چقدر روحم تشنه همچین کسیست. کلی زلال بود و خواستنی. به موقع رسید و حالم خوب شد.

ساعت 10 بود. من تو را می دیدم. توی کوچه ایستاده بودی. هوا خیلی تاریک بود. کسی عکسی به تو داد. عکس را که نگاه کردی شناختی. اما چیزی عجیب می نمود. هر چه بیشتر نگاه می کردی جزئیاتی از عکس عوض می شد. هر چه بیشتر دقت می کردی و عکس را بالا و پایین می کردی بیشتر می ترسیدی. عکس به گرگی می مانست. آن عکس، عکس آدم نبود. عکس گرگی بود. اصلاً گرگ بود و چشمانش مستقیماً تو را نگاه می کرد. من دیدم که از ترس دستانت می لرزید. وقتی عکس از دستت افتاد قلبم فرو ریخت.
از ترس می دویدی. نمی دانم چرا همه جا خرابه بود. سنگلاخ ها و تیکه آجر ها زیر پایت می غلتیدند و تو تلو تلو می خوردی. دمپاییت هم هر آن داشت از پایت در می آمد. این سنگ ها و دمپایی جلو سرعتت را گرفته بودند. به عقب نگاه کردی، چیزی استخان مانند از عکس به دنبالت می آمد، مثل دست یک اسکلت. سرعتش زیاد بود و به تو می رسید. دیدم که از نفس افتاده بودی و گلویت بوی خون می داد. می دانستم که دیگر پاهایت رو حس نمی کردی، بی رمق شده بودی و اشک هایت در هوا پخش می شد. گاهی نوک ناخن اسکلت به پشت کمرت می رسید و تو آنرا حس می کردی و مثل دیوانه ها جیغ می کشیدی.
به جان رسیده بودی. حس کردم که داری فکر می کنی. در نهایت زجر به سر می بردی. من همراهت بودم. دیدم که دیگر از تاریکی خرابه ها نمی ترسی. چشمانت به نور کم عادت کرده بود و همه چیز رو می دیدی. بالاتر از سیاهی هم که رنگی نبود. شهامت از درونت شعله گرفته بود. می دانم که دوست داشتی زنده بمانی. آرزو هم زیاد داشتی. اما اگر نهایت همه چیز مرگ هست پس چرا بترسم؟دست هایت را به کمر زده بودی و نفس نفس می زدی. هنوز گلویت مزه خون می داد. یاد لحظات سخت دندون پذشکی افتادم. تحمل کردن اون صدای وحشتناک! اون دردهای خفیف کشنده! یاد لحظات دردناک کندن موهای بدن افتادم. پر از التهاب و درد. همیشه به ساعت نگاه می کردم و به خود می گفتم: ببین تحمل کن! الان ساعت دهه، یازده همه چیز تمومه. فقط یک ساعت تحمل کن!
دیدم که برگشتی. رویت رو به سمت استخان کردی. هنوز دست هایت به کمرت بودند و هنوز نفس نفس می زدی. استخان از تو عقب افتاده بود. داشتی در ذهنت مرور می کردی. یا شکست می خوری و میمیری یا شکستش می دهی. یاد احساس لمس ناخن های اسکلت بر پشت کمرت افتاده بودی و تنت مورمور می شد. احساس چندش بود. مثل این بود که سوسک سیاه بزرگ کثیفی روی پوست تنت راه برود. نفرت انگیز هست اما تو نمیمیری، فقط تحمل می کنی، جرئت می کنی و لای انگشتانت له اش می کنی.
دیدم از انزجار صورتت جمع شده بود. دندان هایت را به هم فشار می دادی و هیچ اثری از ترس در حرکاتت نمی دیدم. خیلی محکم بودی. شنیدم زیر لب می گفتی : الآن ساعت حدود دهه، یازده همه چیز تمومه.